سلناسلنا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

سلنا فرشته کوچولوی مامان و بابا

درآستانه دوسالگی

1394/3/27 14:37
نویسنده : زهره
225 بازدید
اشتراک گذاری

دختر خوشگلم الان ابتدای تیرماه 1394 تقریبا یک ماه و نیم مونده که دومین سال زندگیت رو هم سپری کنی

یک مدت یکی دوماهه وقت نکرده بودم بیام وبلاگت رو آپ کنم . سرمون خیلی شلوغ بود توی این مدت من داشتم سعی میکردم شمارو از شیر بگیرم که کار خیلی خیلی سختی بود.

کم کم داشتم شیر رو کم می کردم یکماه اول خیلی سخت بود و تو بیشتر به سمت شیر میومدی و من هم که طاقت گریه هاتو نداشتم مجبور میشدم بهت شیر بدم . کم کم خدا کمک کرد و شیر رو کم کردم  و فقط شب ها و ظهر ها موقع خواب بهت شیر دادم. توی این مدت یه مسافرت کوتاه به استانبول داشتیم .مامان بزرگت ما رو مهمون کرده بود که با مامانی و خاله رفتیم و برگشتیم . و خیلی خیلی خوش گذشت . انشااله در سفر بعدی بابا هم همراهمون باشه

بعد از این مسافرت من کم کم شیر رو قطع کردم و شما تا مدت زیادی شبها بیقراری می کردی . خلاصه به هر دومون خیلی سخت گذشت تا الان که تقریبا یکماه هست که شیر نمی خوری . تقریبا دو ماه طول کشید تا شیر رو قطع کردم. خیلی ناراحت کننده هست برام بعضی وقتا دلم میخواد بازم بهت شیر بدم اما میدونم که دیگه نمیتونم ازت بگیرم

انشااله خدا همیشه بهت سلامتی و خوشی هدیه بده گلم

تو.ی این مدت تو قدرت تکلمت خیلی رشد کرد کم کم جمله میگی. مثل بابا دوست (بابا رو دوست دارم)

دخترم تو خیلی باهوش و فهمیده هستی نه اینکه دخترم باشی این رو همه میگن. خیلی خوب بد و خوب رو از هم تشخیص میدی .الان که هنوز دوسالت هم نشده خودت میدونی هرچیزی جاش کجاست و هرچیز رو سرجای خودش میزاری. و هر چیز رو از سرجای خودش برمیداری و دوباره سرجاش میزاری.

بخدا خیلی خانومی و اینهمه خوبی و فهمیدگی تو منو واقعا تحت تاثیر قرار میده 

سعی میکنی اگر ناراحتم باهام همدردی کنی مثلا میای میگی مامان وسایلیت گم شده؟

 

همه چیز رو خوب درک میکنی و میفهمی و تشخیص میدی

فوق العاده آروم هستی و اصلا خرابکاری نداری. تا چیزی بخواد از دستت بیافته سریع میگی آخ آخ ...

تا بهت میگم فلان چیز خطرناکه دیگه بهش دست نمیزنی مثلا هروقت چاقو می بینی به من میدی و میگی خطر خطر

وقتی کفش پوشیدی دم در می ایستی و نمیای تو تا کسی کفشت رو در بیاره 

الهی قربون اون فهم و شعورت برم من

عاشقتم

چند تا عکس از مسافرت شمال اردیبهشت 94

 

 

چند عکس از استانبول و اولین باری که سوار هواپیما شدی

وقتی با بابا تلفنی حرف میزنی

وقتی خانوم میشینی روی کابینت تا من کارام رو بکنم

وقتی توی مطب دکترت منتظر نوبتت هستی

عاشق سوسری(روسری)هستی

به به خاله زهره چه استخر توپ قشنگی بهم کادو داده

 

دیگه خسته ام مامان می خوای با تدی بخوابم . شب بخیر 

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)